|
بشنو اي يار
جفاكار ستم پيشه عاشقكش سنگين دل بيرحم و مروّت
كه خدا شاهد حال است كه در كوچة انصاف دو روزي
بگذشتي و نخواندي ورقي از كتب مهر و محبّت كه دل
آهن و فولاد تو را بلكه كند نرم و به حال من
بيچارة غمخوارة مسكين دل آزادة ثابت قدم عشق كه
الحال كنون عهد بعيديست كه در دام غم عشق تو
پابندم و خورسند از آنم كه به هر چند بيايم به سر
كوي تو از بهر نگاهي نبود زهره كه نظّارة باغ نظر
روي نكو تو زماني كنم از واهمة فتنة چشم سيه دست
به شمشير و دگر واهمة ابرو جادو كه گرفته است
كماني به سر جنگ و به يك گوشه كمين كرده كه هر كس
نظر تند به سوي تو كند دست برآورده يكي تير ز
مژگان تو در كمان آورد و گوش به
گوشش كشد از قهر و زند بر جگر او
كه شود بسمل و در خون تپد از شوق و دگر بار تمنّاي
نگاهش نرود از دل زار و به صد امّيد ميان شهداي سر
كوي تو كند منزل و پيوسته دعاگوي تو گرديده بگويد
كه به قربان تو گردد دل و جان و پدر و مادر و
اخوان و بنيعمّ و بنيخال و تمام اهل تبار و سر و
سركردة خوبان نطنزي و صفاهاني و كاشاني و شيرازي و
قزويني و يزدي و خراساني و مروي و سمرقندي و اهل
يمن و بلخ و بخارا, جان من
حيف نباشد كه بدين حسن دلآرا و بدين صورت زيبا و
بدين قامت رعنا و به اين ناز و نيازي كه تو را هست
به هر ناكس بينام و نشان همدم و هم راز و مصاحب
شوي و اكثر اوقات ملاقات نمايي و باب غرض عرض
تمنّا كني و با من غم ديده آزادة صافي دل پا در گل
محزون پريشان الاخان ولامان كه به دام غم عشق تو
گرفتار نگاه است تغافل كني هر چند سلامت كند از
ناز جوابي ز لب لعل شكربار تو نشنيده,
به صد حسرت و اندوه كند رو به
سموات و دعا كرده بگويد كه خدايا به حق يوسف
پيغمبر و يحيي و زكريا و به غلمان بهشتي بستان داد
من از وي كه نمانده است مرا تاب و توانايي و آرام
و قراري كه كنم صبر كه تا از همه كس راندة واماندة
محروم ز خود كشته شوم دربدر و بي سر و سامان و
بگويم كه كنون موسم دلجويي ايّام نشاط و طرب بوس و
كنار است بيا تا دو سه روزي بنشينيم به كنجي و
بچينيم گلي از هم و خواهيم كنون عذر شما را,
عنقريب است كه از پشت لبت سبزة خط
سرزده و مورچگان صف زده بر دور رخ چون مهت و دارند
فغاني كه چرا بست قضا راه شكر ريزه كنج لب و
بربسته ز ما روزي هر روزه همان به كه وداع رخ او
گفته از آن منزل پر خوف بكوچيم و ز چاه ذقنش آب
برآورده سر چاه به خاشاك بپوشيم تا عاشق گم گشته
از راه پريشاني پايش بلغزيده از بندر صورت بكشد
رخت سوي شهر صفاهان كه بود شيشة صافي بلورين و به
ديباي نكوتر ز قماش حلب و چين و در امثال مبدّل
شده بيني كه ببافند ز هر موش گليمي و پلاسي و
لباسي و جل و تُبره و تنگ و نمد و قالي و اندازة
ايوان و ملك پشم و نماينده به رقيبان دغا پيشه به
حلق خود و گويند دعا را,
آن زمان يكٍّه و تنها و سراسيمه و حيران شده هر
چند نظر ميكني از پيش و پس خويش علي مانده و حوضش
نه كسي هست كه راز دل خود را بنمايي و بگويي كه
منم آن بت ياري كه چو از خانه برون ميشدم از ناز
گروهي به سر راه من استاده به مانند غلامان و به
دل آرزوي آن كه كنم جانب ايشان نگاهي كه همه محو
چو تصوير شوند از اثر گوشة چشمي كه به بيننده
سپارند به يك بار همه جان كه به ناگاه عبور من از
آن راه سويت افتد و از دور سلامي و شكر خندي و در
آرزو و آن جوابي شنوي هر چند از اين راه و از آن
راه درآيي منت از پيش گريزان شده گويم كه برو نيست
مرا با تو سر و كار و كنون ترك نموديم ز دل عاشقي
و مهر و وفا را, آه و دردا
و دريغا و صد افسوس حريفان و رفيقان شب و روز از
بادة عشّاق و از آن عارض چون ماه شب چارده و آن گل
رخسار كه مانند عقيق يمن و شير و دواي دل بيمار ز
عنّاب و سپستان لبش داشته پيوسته اراجيف صفت بر سر
كوي طلبش واله و حيران و به دامان وي آويخته چون
تهمت و الحال چه ديدند كه دود از چمن حسن برون آمد
و يك بار از او قطع نظر كرده نكردند كه در تعزيه
پاداري او [را]
دو سه روزي بنمايند كجا حدّ بيان
است كزين واقعة هايله دلها همه خون گشت و سيه پوش
شد از غم و بنشست به خاكستر بيتابي و آن خال سيه
چردة هند و وش مشكين كه به سوداگري مشك ختا آمده
از چين و به ما چين رخش افكنده بساط طرب و عيش كه
ناگاه سپاه حبش و زنگ بر او تاخته اسباب دلارايي
او را همه تاراج نموده شده عريان و جلالي و صفت
افتاده به هر جنگل و از چشمة بلبل چو عقيق يمنش
گشت نهان آبي كه سكندر طلبش كرد به ظلمات و از اين
كوشش بيفايده حاصل چه كجا حدّ بيان است كه داديم
به طوفان غمش دين و دل و آرام روان و سر و پا را
|