|
تذكرة نصرآبادي:[1]
«نوراي نجيب تخلّص، ولد
خواجه محمّدحسين كاشي، پدرش داخل بزّاز خانه است، مرد كدخدايي
است. در اصفهان به آن امر مشغول بود. اگر چه حضرت نورا محمّدا
در حداثت سن و ابتداي نشو و نما است، امّا عندليب طبعش بلند
پرواز و نكته پرداز و با طوطيان هم آواز است. دو سال قبل ا ز
اين به اصفهان آمده، در خان مشهور به خا ن كاشيان به امر
بزّازي مشغول بود. امّا شوخي طبعش نمي گذاشت كه در آن امر پا
برجا باشد و به سبب مهرباني و دلنشيني، چون دستة گل، عزيزان از
دستش نميگذاشتند ...»
تذكرة المعاصرين حزين:[2]
«نجيباي كاشي، نورالدّين
محمّد نام داشت. به اصفهان آمده به وسيلة آشنايي ميرزا ابراهيم
مستوفي الممالك و كمال التفات او اشتهار يافت و مستوفي مذكور
تا بود در رعايت و حمايت به قصور راضي نشده در پرورش او مبالغه
نمود. صاحب منزل و سامان شده، سكنا اختيار كرد تا در عشر سبعين
از مراحل زندگاني به مرض فالج درگذشت.
در اواخر كه به سبب آن
عارضه لكنتي فاحش داشت چند دفعه با راقم ملاقاتي شد، در سخن از
اقران و اشباه خود كمي نداشت بلكه به طرز شاعري آشنا تر
بود...»
دكتر اصغر دادبه
مينويسد:
«تاريخ كشيكخانه، نوشتة
نورالدّين محمّدشريف كاشاني، متخلّص به نجيب و مشهور به نجيب
كاشاني ( 1063 –
1123 ق) است. تاريخ كشيكخانه، يادداشتها و خاطرههاي شاعر است
كه در هند و و ايران و در گفت و گو با سلطان جلال الدّين اكبر
به رشتة تحرير در آمده است. سلطان جلال الدّين اكبر (1067-
1118 يا 1119 ق) به گواهي كتاب طبقات سلاطين اسلام (استانلي
بويل، ترجمة عبّاس اقبال، ص 299) فرزند چهارم اورنگ زيب،
پادشاه مقتدر سلسلة گوركانيان هند بود و از طرف مادر به صفويّه
انتساب داشت. شايد به همين سبب پس از آن كه بر پدر شورش ميكند
و مورد تعقيب قرار ميگيرد سرانجام ايران را مامن خود مييابد
و با سپاهيانش (سه هزار سپاهي) به دربار شاه سليمان صفوي
پناهنده ميشود (1099 ق) و نجيب تاريخ ورود سلطان جلالالدّين
اكبر را به ايران، اين سان به نظم ميآورد.
... سلطان جلال الدّين
اكبر، بزرگترين ممدوح نجيب در هند و ايران است. شاعر در هند
ملازم سلطان جلال الدّين اكبر است و از پرتو اين ملازمت حتّي
به حكومت كشمير مي رسد (تاريخ كشيكخانه ، خطّي، برگ 257)، در
مدّت توقّف هشت سالة سلطان در اصفهان هم نديم و همدم و همراز
اوست. بدين ترتيب كه شاعر روزهاي يكشنبه و چهارشنبه «كشيك
داشت»، يعني موظّف بود تا اين دو روز در خدمت جلال الدّين اكبر
باشد و با او گفت و گو كند، شعر بخواند، نكتههاي نغز بگويد،
به پرسشهاي اكبر پاسخ بدهد و خلاصه او را سرگرم سازد تا در
غربت به او بد نگذرد. در اين ديدارهاست كه مادح و ممدوح از
گذشتهها (= خاطراتشان در هند) ياد ميكردند و از آينده سخن
ميگفتند و از آرزوي اكبر كه همانا سلطان هند شدن بود و جلوس
بر مسند پدر ...»[3]
ابري، مادّه تاريخي در
ازدواج «نجيبه» دختر نجيب با آقا محمّد رحيم برادر زادة نجيب
به سال 1113 هـ . ق ساخته و نيز مادّه تاريخي براي تولّد سلطان
حسين پسر نجيب دارد.[4]
نگاه كنيد به:
-
ديوان نجيب كاشاني
(چاپ عكسي)، به كوشش حبيب الله خبّاز
-
ديوان نجيب ... ، به
كوشش احمد كرمي
-
صيّادان معني، ص 755
تا 779
-
كليّات طالب كليم
كاشاني، ج اوّل ص 71 مقدّمه
-
منتخب اللطايف، ص 404
تا 405
-
كارنامة انجمن ادبي
صبا، ص 76 تا 84
-
روز روشن، ص 807 تا
809
3.
آينة
ميراث،شمارة سوم و چهارم ص 86 تا 87
4.
مقدّمة ديوان مخلص، ص 35 تا 36
|